دروغ ، اين حلال مشكلات

pinokio-21

دروغ. اين واژه‌ي دوست داشتني اين روزها، جيره هرروزه ما ايراني ها، حلال تمام مشكلات. ديگه گذشت دوره اون ضرب المثلي كه مي گفت ” هنر نزد ايرانيان است و بس ” حالا ديگه بايد گفت ” دروغ نزد ايرانيان است و كنتر هم نداره! “. در جامعه مسلمان و با فرهنگ ايران با تمدن چندين هزارساله پارسي و دين و مذهب برتر اسلام ناب محمدي (شيعه اثني اشري) دروغ شده جزء لاينفك روابط اجتماعي. ديگه اين روزها بي دروغ كارت راه نميوفته، بي دروغ بايد آخرماه كاسه گدايي بگيري دوره بچرخي، بي دروغ جايي استخدامت نميكنن، بي دروغ بايد بري ته صف، بي دروغ بايد سرت رو بزاري بميري!

كاسب قديما حبيب خدا بود ولي اين روزا دست شيطون رو از پشت ميبنده. اجاره مغازه ها سر به فلك مي زنه و كسبه عزيز براي جبران اين هزينه سرسام آور از هيچ دوز و كلكي روگردان نيستند. ميري قصابي ميگي من بلد نيستم چي براي خورشتي خوبه شما خودت راهنمايي كن ميگه گردن! گردن عاليه ، بيا گردن ببر. مياي خونه ميبيني اين گردنه همش استخونه كه؟! تازه ميفهمي اين گردنه همون گردنه است كه راهزنا لختت ميكردن منتها از نوع با كلاسش. ميري مرغ فروشي ميگي آقا لطفا 4 تا رون بدين، برات ميزاره تو كيسه رنگي و ميكشه و قبض ميده كه بدي صندوق. مياي خونه ميبيني 6تا رون گذاشته ، پيش خودت فكر ميكني حتما اشتباه كرده. دفعه بعدي ميگي 6 تا رون بزار لطفا مياي خونه ميبيني 9تا رون داده!

ميري لباس بخري ، فلان كفش با فلان مارك 45 هزار تومن ، فروشنده قسم آيه برات ميخوره كه ميداين گوگورستانه و اصله و قيمتش شركتيه و سودش كمه براي ما، بعدا ميفهمي چينيه و به قيمت جفتي 8 هزار تومن دست فروشنده ميرسه. ميري تاكسي سوار شي ، راننده داره داد ميزنه كه 1 نفر ، 1 نفر فلان جا حركت. ميري سوار بشي ميبيني هيچكي تو ماشين نيست. ميگي من ته خيابون ميرم ميگه بيا ، وسط خيابون ميگه اقا ما تا اونجا نميريم. خلاصه تو اين خرتوخري روزي 3-4 تا كلاغ جاي قناري ميره تو پاچه‌ات و تو هم براي اينكه از قافله عقب نموني 3-4 تاكلاغ جاي قناري ميكني تو پاچه خلق الله.

حالا اين از جنبه مادي، از جنبه معنوي كه ديگه تو اوج سلوك و عرفانيم. همه بچه مسلمون ،همه نمازخون ، همه ضد امريكايي ، همه بسيجي ، همه مخلص ، همه به فكرخدمت به امت ، همه … ؟! ميري استخدام دولتي بشي تو مصاحبه گزينش همچين مسائل شرعي و كتابهاي استاد مطهري رو حفظي كه اگر همين پس فرداش بري حوزه علميه كرسي استادي اي چيزي بهت ميدن، اما تا حالا تو خونه نماز خوندي ؟ نه! (البته بماند كه اعتقادات يكامر كاملا شخصيه و وقتي تبديل ميشه به معيار امتياز دهي به افراد جامعه توقعي جز دروغ نيست)

ميري عزاداري عاشورا، اقا داره خودشو جرواجر ميكنه براي اسلام، اين ده روز محرم همه چي تعطيله، آخه گناه داره. ولي بعدش خانوم و عرق و ورق و دوز و كلك.

اقاي رئيس جمهور داره خودشو واسه عدالت از دست رفته تيكه پاره ميكنه، دور و ورش هر پست و مقامي مي بيني باجناق و پسرخاله و فك و فاميلشن. طرف مدرك دكتراي جعلي داره كوس رسواييش همه جا زده شده ولي عين خيالش نيست.

خلاصه اين روزا امورات ما ايرانيا بي دروغ لنگه، خالي ببند تا كامروا باشي، موج بي اعتمادي بين ما بيداد ميكنه چون همه ميدونن كه طرف مقابل به راحتي دروغ ميگه. خيلي خيلي راحتتر از اون چيزي كه فكر كني ما ايرانيا دروغ مي گيم. البته خوشبختانه اين دروغ گفتن ربطي به نژاد و دي ان اي ايراني نداره! چون بچه ايروني هايي كه اونور آب تو بلاد كفر بزرگ ميشن كاملا عاري از اين آسيب هستند. همين چند روز پيش نامزدي اي دعوت بوديم كه دامادش بزرگ شده اونور آب بود. بيچاره يك قيافه مظلوم و ساده اي داشت كه من ناخود آگاه گفتم نمي دونم چرا بچه هاي اونور آبي همه يزره چلمنن!! بعدا با خودم فكر كردم ديدم بيچاره چلمن نيست فقط مثل ما گرگ بارون ديده نشده هنوز.

خاطره مرتبط : يه بار زمان دانشجويي به خودم گفتم رفيق كسيه كه عيب رفيقش رو بگه ، به يكي از رفقاي جون جوني كه از قضا بازاري هم بود گفتم فلاني تو چرا اينقدر دروغ ميگي؟ با ربط و بي ربط دروغ در مي كني آخه چرا؟ گفت براي حفظ منافعم دروغ ميگم. گفتم ميدونم براي حفظ منافعته ولي من ميگم دروغ نگو . گفت تو مورد به مورد بگو كجا دروغ گفتم تا من برات دليلش رو توضيح بدم، من نميتونم راست بگم ! بنده خدا يه بار تو زندگيش داشت راست مي گفت.


حداكثر استفاده از امكانات موجود

امروز يه عكسي بدستم رسيد كه خداييش از صدتا كتاب مديريتي و اموزش موفقيت پربارتره! به اين ميگن حداكثر استفاده از امكانات موجود! جدا از بحث استفاده مفيد از تمام فضا و بهره‌وري 200درصدي شناسنامه، من مطمئنم اين شناسنامه مال يه آدم موفقه. چرا؟ خب معلومه چون از پس خرج 18-19 نفر يه تنه بر مياد! حالا شما (خودم رو نمي گم ها، منظور دقيقا با شماست، بله خود شما) هي برو پي كلاس و كتاب رمز موفقيت و چگونه پولدار شويم و چميدونم ” قورباغه را قورت بده ” و “اعتماد به نفس در هفت روز” و ازين چرت و پرتا بعدشم راه بيوفت تو خيابونا هي به اين و به اون تيكه بنداز، شماره بده بلكه يكي تحويت بگيره. ببين اين آقا چه كرده! ياد بگير

ديدن عكس با كيفيت بهتر

درباره نقل مكان به وردپرس

پريروز داشتم تو اينترنت ميچريدم كه ديدم يكي از بچه هاي آيتي نويس مطلبي نوشته و گفته كه ميشه با استفاده از word مستقيما و بي واسطه وبلاگ نوشت. رفتم ديدم بعله عجب راه خوب و راحتيه، اما متاسفانه بلاگفا همچين امكاني رو نميداد يا شايد هم من نتونستم راهش رو بفهمم. بهرحال اين شد كه تصميم گرفتم بيام به wordpress. جدا كه نوشتن اينجا راحتتره و من كل مطالب آدرس قبلي رو در عرض نيم ساعت منتقل كردم اينجا (البته مقدارش زياد هم نبود) حالا پيش خودتون نگيد اين چه جو گيريه، ادم كه فرتي آدرس عوض نميكنه يا حالا تو مگه چقدر مي نوشتي كه سختتم بوده!

* فقط چيزي كه هست من هرچي لينك هاي دوستان رو مرتب ميكنم بازم در نهايت اونجوري كه ميخوام مرتب نميشه، حالا بايد بشينم باهاش سروكله بزنم تا رديف بشه.

** دوستان اگر احيانا زبونم لال روم به ديوار به من لينك دادن لطفا ادرس رو اصلاح بفرماييد كه هم من هم شما عاقبت به خير بشيم كه آخر سر تنها چيزي كه برامون ميمونه همين عاقبت بخيريه!! خدايا توبه!

پدر كشتگي

آقاجون بدجوري باگربه ها لج بود !

نميدونم چه پدر كشتگي با گربه هاي محل داشت كه اگر دستش به يكي از اونها مي رسيد احتمالا زنده زنده كبابش مي كرد. گربه هاي بدبخت جرات تو حياط اومدن رو كه نداشتن ولي هرازگاهي كه از لبه ديوا رد مي شدن هم آقاجون يه حالي بهشون ميداد

يادمه يه روز ظهر سفره ناهار باز بود و مشغول خوردن بوديم كه يه گربه مادر مرده اي اومد از روي ديوار رد شه بره خونه همسايه، آقاجون ناسزا گويان از سر سفره پا شد و با يه لنگه دمپايي و ” اي پدر سگ بي شرف… ” گربه بدبخت رو حسابي نوازش داد. حالا اينكه گربه چجوري “پدرسگ” ميشه بماند!

آيين همسرداري

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 13:31 شماره پست: 21

اين 2 هفته مشغول همسر داري بودم شديد! البته قبلا هم مرد همسر داري بودم ولي بخاطر شكستن دست راست همسر گلم ( گربه رو اين جوري ميكشن ها ) علاوه بر كارهاي خونه يكسري از كارهاي شخصي خانم گلم هم افتاد گردن من . من آشپزي و خونه داريم خوبه ولي تو اين مدت با يكسري كارهاي زنانه آشنا شدم كه خيلي جالبه.

اول و مهمتر از همه بستن موها! اين بستن و گلسر زدن موهاي خانم ها هم كار تخصصيه ايه برا خودش ها! اولش هرچي سعي ميكردم نميشد و آخرش موها از لاي كليپس سر ميخوردن و باز مي شدن ولي الان ديگه دستم راه افتاده !

 پانويس : تولد حالا ببينم بازم ميگي تو آپديت نميكني يا يه بهونه ديگه جور ميكني؟!

پانويس2 : اين بلاگفاي خاكبرسر چرا اينقدر اذيت ميكنه؟ دهنم آسفالت شد تا اين فسقله پست رو بنويسم.

پانويس3 : از بلاگفا اومدم وردپرس، نوشتن به كمك word2007 اينجا خيلي راحتتره. حالا بعدا توضيح ميدم.

گزارش يك حادثه – واژگوني جرثقيل

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 11:32 شماره پست: 20



پنجشنبه كه از سركار بر ميگشتم با صحنه جالب و البته دردناكي مواجه شدم. در كوچه پشتي شركت جايي كه در حال ساخت يك ساختمان 7-8 طبقه اسكلت فلزي بودند يه جرثقيل بزرگ همين طور كه تو عكس مي بينيد با بازوي كاملا باز واژگون شده، البته اون موقع نتونستم عكس بگيرم يعني در واقع ترسيدم ! چون جريان تازه اتفاق افتاده بود و عوامل حاضر در صحنه بدجوري مگسي بودن و خيلي خصمانه نگاه مي كردند. اما امروز شنبه صبح ديدم هنوز صحنه جرم برقراره و بالاخره عكس رو گرفتم. بيچاره اهالي اون خونه پشتي ها حتما كلي ترسيدن و سكته زدن.

شخصيت يك محله

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت 14:52 شماره پست: 19

آدمهاي اون پايين يه جور ديگه بودن، يعني هنوز هم يه جور ديگه هستن. دنياي اون پايين با دنياي بالا فرق ميكنه ، هر وقت ميرم پايين شهر يه حال عجيبي ميشم، خوشخوشانم ميشه، انگار بر ميگردم به خواستگاه اصليم. محله آقاجون اينا براي خودش مشخصاتي داشت، آدمهايي داشت كه شناسنامه اون محل بودن. اينجا ميخوام مشخصات اون محل رو تا جايي كه يادم هست بگم.

آخر هفته ها كه ميرفتيم خونشون چون تو قصردشت جاي پارك نبود بابا توي مالك اشتر پارك ميكرد و ما از كوچه صمدي پياده ميرفتيم پايين. نرسيده به كوچه‌شون مغازه آقا لطف الله بود. آقا لطف الله سبزي فروش بود. دكون كوچكي جلوي خونش داشت. هميشه با بابا و مامان سلام احوال پرسي مي كرد و يه چيزايي به تركي ميگفت كه من نمي فهميدم. صداي خاصي داشت كه هنوزم تن صداش از يادم بيرون نرفته. اگر با تاكسي بوديم پايين تر سر كوچه عزيزيان پياده مي شديم. وسط كوچه خونه خانم سرهنگ بود. خانم سرهنگ پيرزن تنهايي بود كه با سگش زندگي ميكرد. به محض اينكه در باز ميشد يه سگ كوچولوي پشمالو مي دويد بيرون و واق واق كنان دنبال اولين كسي كه مي ديد مي كرد. هر وقت با مامان جون از اون كوچه رد مي شديم مي گفت اگه سگه اومد فرار نكن! اگه فرار كني مياد دنبالت، ولي من هميشه فرار ميكردم و اون پدرسگ! هميشه مي دويد دنبالم تا اينكه خانم سرهنگ صداش بزنه و دعواش كنه. واقعا پدرسگ لغت مناسبيه!

كوچه آقاجون اينا اسمش شهامتي بود، يه كوچه به عرض 3 متر و خيلي بلند كه وسطش يه پيچ داشت و اون سرش مي رسيد به خيابون بعدي. وسط كوچه خونه زهرا مرغي بود. زهرا مرغي هم يه پيرزن تنها بود كه تو حياطش يه عالمه مرغ و خروس داشت. بعضي وقتا كه مامان جون نذري اي چيزي ميداد براش ببريم ميگفت برو زنگ بزن بگو زهرا خانوم اينو مامان بزرگم فرستاده، يه وقت نگي زهرا مرغي ها!

اون سر كوچه درست نبش خيابون مغازه كاظم گدا بود. كاظم كه قديما گدا بوده با كمك اهالي محل يه مغازه نقلي دست و پا كرده بود و توش آت و اشغالايي مثل آلوچه و لواشك و فوتفوتك و از اين شروورا ميفروخت، حالا معروف شده بود به كاظم گدا. من هيچ وقت چيزي ازش نخريدم ولي نميدونم چرا هميشه مامان جون گوشزد مي كرد كه يه وقت نگي كاظم گدا ها! بدش مياد، بگو كاظم آقا.

خونه بقلي آقاجون اينا جلوش يه كوچه مانند خيلي باريك بود كه حدود 2 متر عمق داشت و ته اون در خونه بود، اين همسايه 2تا نوه دوقلو داشت به نام هاي ناناز و ملوس. هميشه پيش خودم فكر مي كردم اسم از اين مسخره تر نبوده كه رو اين بچه ها گذاشتن؟ يكي از همسايه ها كه دوست مامان جون بود هم يه خانم خيلي چاقي بود كه هر كدوم از ممه هاش قده هندونه بود، آقاجون از اين زنه بدش ميومد و هر وقت كه اين ميومد آقاجون غرغر ميكرد و مي رفت بالا. بس كه زنه چرت و پرت ميگفت. همين خانومه كه الان اسمش يادم نيست سر ختم آقاجون اومده بود ، تو آشپزخونه سيني هاي حلوا رو تاقچه بود كه يه بچه اي اومد به يه سيني ناخونك زد، اين خانومه اومد سيني رو ورداشت گفت الان درستش مي كنم ، دوتا انگشت اشاره و شصتتش رو كرد تو دهنش و حسابي تف مالي كرد بعدش كناره هاي حلوا رو با انگشتاش دالبر دالبر مدل داد آخرش هم گفت بفرما ببين رديفش كردم! به محض اينكه رفت حلوا رو با سينيش ريختن دور!

آره اين آدما مشخصات اون محل بودن. راستي يه پاركي هم ته قصردشت بود به نام پارك بابائيان. مامان جون ميگفت قديما قبرستون ارمنيها بوده كه شهرداري اومده و پاركش كرده. جمعه ها كه اگر مي رفتي جاي سوزن انداختن نبود، گله به گله خانواده ها بساط كرده بودن و پيك نيك و قابلمه ناهارشون به راه بود. يه چرخ و فلك تقريبا بزرگي تو پارك بابائيان بود، يه بار مامان جون منو برده بود پارك من گير دادم كه مي خوام چرخ و فلك سوار شم تو هم بايد با من سوار شي! بنده خدا پيرزن ديد هيچ راهي نداره، با وجودي كه مي ترسيد اومد باهام سوار شد، بعدش تا 10 سال هر وقت يادش مي افتاد ناله نفرين ميكرد.

واقعا از گشاديه خودم لجم ميگيره! 2ماهه ميخوام جمعه برم يه سري به اون محل بزنم ولي نميرم. آخرين باري كه اونجا بودم 7 ساله پيش بود…اي تف به اين تنبلي…. اي تف به اين زندگي …!

 

پانويس : در ضمن 1ماهه ميخوام كتاب “بار هستي” رو از كتابخونه بردارم دوباره يه نگاهي بهش بندازم ولي دريغ از يك جو سنجد!

پانويس ” : كتابم نيست ! به كي دادم اين كتابو؟؟

درك مطلب

خيلي از كلمات هستند كه ما معني دقيق اونهارو نمي دونيم و روزانه در راديو و تلويزيون و مكانهاي مختلف از اونها استفاده مي شه. معني بعضي كلمات رو اصلا نمي دونيم و معني بعضي رو به اشتباه مي دونيم.

براي من بعضي كلماتي هستند كه معنيشون رو نمي دونم و از روي تنبلي دنبال معنيشون هم نمي رم (چه ميشه كرد اين مشكل گشادي از ازل با بشر بوده) و بشدت هم از شنيدنشون اعصابم خرد ميشه. اينها كلماتي هستند كه من معنيشون رو نمي دونستم و به شدت هم روي اعصابم بودند. كلمات رو به ترتيب اهميت (از نظر اعصاب خوردكردن) اوردم.

1- مينيماليسم : مینیمالیسم یا کمینه گرایی، مکتب هنری است که اساس آثار و بیان خود را بر پایه سادگی بیان و روش‌های ساده و خالی از پیچیدگی معمول فلسفي و یا شبه فلسفی بنیان گذاشته‌است.

هر هفته در برنامه سينما4 ، سينما اقتباس ، سينما ماورا و برخي اوقات صدفيلم كارشناس قشنگ برنامه در نقد فيلم اشاره مي كرد كه كارگردان مينيماليست بوده و فيلم مينيماليستيه و من كه معني اين رو نمي فهميدم يك فحش به كارشناس مي دادم صدتا فحش به خودم كه چرا بازم نرفتم ببينم معني مينيماليست چيه.

2- آلترناتيو : جايگزين، شق ، راه حل قابل انتخاب

يه استادي داشتيم زمان دانشگاه با اين آلترناتيو لامصب دهن مارو سرويس كرده بود. تو هر جمله‌اش 4تا آلترناتيو مياورد. اينقدر اعصاب منو خرد كرد كه سريع رفتم معنيش رو پيدا كردم.

3- پست مدرن : پسامدرنيسم : گرايشي در ادبيات و هنر و معماري و تفكر اواخر سده بيستم در مخالفت با مدرنيسم

خداييش اين رو هنوزم نميفهمم و خيلي وقته كه رو نرومه!

4- كاريزما : شخصيت و جذابيت يك فرد كه مي تواند در مردم نفوذ كند و آنان را به شور و فداكاري وادار سازد.

ها! اينم خيلي اذيتم كرده.

5- مجمع : سيني بزرگ مسي

يادش بخير بچه كه بودم مادربزرگم از اين خيلي استفاده ميكرد و من معنيش رو نمي دونستم. مثلا مي گفت قديما غذا رو ميزاشتيم توي مجمع و مياورديم

6- فصل
الخطاب : هر كلام فصيح و روشن كه حق رااز باطل جدا كند.

تازگيها اختراع شده و از نظر من يك كلمه به شدت بي ريخته! من تا حالا فكر مي كردم يعني نكته مورد نظر يا يه همچين چيزايي.

7- تخطئه : خطاكار خواندن . كسي را به خطا نسبت دادن .

من تا حالا فكر مي كردم يعني مقلطه و دودربازي

 8- ترك
تازي : احتمالا يعني تندروي و يكه تازي در نبود نظارت يا همون تكروي با عشق و حال

 خاطره مرتبط :

از اونجا كه دوران دانشگاه رو مازندران بودم با زبان مازندراني كمابيش آشنا هستم. اوايل فهميدن مطلب از زبون محلي خيلي برام سخت بود ولي به تدريج عادت كردم . اما بعد از 4-5 سالي كه اونجا بودم بازم وقتي افراد محلي در حالت خيلي خيلي هيجان زده صحبت ميكردن هيچي نمي فهميدم. يعني هرچي زور ميزدم و تمركز ميكردم بازم حتي يك كلمه هم نمي فهميدم. بعدا متوجه شدم در اينحالت خود محلي ها هم نمي فهمن طرف چي داره ميگه!! جدي ميگم!  فقط حدس ميزدن منظورش چيه.

خاطره هيجان انگيز آقاجون

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 10:44 شماره پست: 17


آقاجون يه خاطره اي داشت كه بارها برامون تعريف كرده بود. شايد بي اغراق خود من 15-16 بار اين خاطره رو ازش شنيده بودم، نمي دونم چه سري بود كه هم پيرمرد از گفتن اين داستان خسته نمي شد هم ما از شنيدنش ‌(البته ناگفته نمونه كه ماهم بعضي وقتها پيرمرد رو دست مي انداختيم و ازش ميخواستيم داستان رو تعريف كنه تا بخنديم). خلاصه ي داستان اين بود كه اقاجون زمان رضاشاه با لباس فرم نظامي ميره سلموني و علي رغم انتظار به مرد سلموني دستمزد و انعام خوبي ميده! همين!

شايد مدل تعريف كردن داستان بود كه ما را جذب ميكرد. آقاجون هر بار داستان رو با حرارت و اشتياق زايد الوصفي تعريف مي كرد و تمام جزئيات و نكات رو هربار با تاكيد و يك حالت نكته سنجانه ي خاصي تكرار ميكرد. وقتي تو ذهنم آقاجون رو مرور مي كنم اولين چيزهايي كه جلو مياد يكيش همين خاطره‌ست.

و اين هم خاطره آقاجون به روايت خودش:

سال ؟؟؟؟ (سالش يادم نيست فقط ميدونم تو دوره رضاشاه بوده) من استوار بودم، يه سلموني بود تو خيابون سپه، پشت اداره خارجه (روي ادرس خيلي تاكيد مي كرد و تا تو نشون نمي دادي كه واقعا فهميدي كجارو ميگه بيخيال نمي شد) در دولنگه شيشه اي داشت (روي اين در دولنگه شيشه اي هم خيلي تاكيد داشت) آره در دولنگه شيشه اي! من رفتم اونجا سر و صورتم رو اصلاح كنم. آره رفتم نشستم رو صندلي، سلموني مال دوتا داداش بود. من كه نشستم داداش بزرگه به داداش كوچيكه به تركي گفت ” اينو خوب تحويل بگير” داداش كوچيكه به تركي جواب داد ” مگه نمي بيني ارتشيه، اين كه پول نمي ده ” دوباره داداش بزرگه گفت ” توكاريت نباشه ” . اونا نمي دونستن كه من تركي مي فهمم (نكته اينكه آقاجون اهل خلخال بود كه خب ميشه ترك 8طبقه ) خلاصه سر و صورت مارو اصلاح كرد و روغن و عطر و ادوكلن زد وگفت بفرمائيد. منم پاشدم يه اسكناس 5 ريالي گذاشتم رو پيش خون و گفتم بقيشم مال خودت! وقتي داشتم ميومدم بيرون داداش بزرگه به كوچيكه گفت” گوردون” يعني ديدي ! (گوردون با استرس فراوان روي “گ” ) (و در انتهاي داستان يك قيافه حكيمانه اي بخود ميگرفت و از اين كه شنونده پيام اخلاقي عظيمي رو از داستان برداشت كرده بخود مي باليد)

خونه‌ آقاجون اينا

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 11:23 شماره پست: 16


خونشون تو كوچه پس كوچه هاي قصرالدشت بود. يه كوچه 3 متري (عرض 3 متر) كه از يه طرف به قصردشت ميخورد و از طرف ديگه به سلسبيل ، با پيچ و خم فراوان البته. خونه شمالي بود با نماي آجر قرمز، به سبك معماري قديم 2 اتاق پايين و 2اتاق بالا، دستشويي و حمام توي حياط كه حمام زير حياط بود و 4-5 پله پايين مي رفت، البته بعدها پيرمرد يه تغييراتي در جهت راحت سازي انجام داد و اتاقك دستشويي رو كمي وسعت داد و حمام رو هم بهش اضافه كرد و يكي از اتاقهاي پايين رو هم به آشپزخانه تغيير داد و از شر اون زير پله كوچك و قناس كه قبلا اشپزخانه بود خلاص شد. البته در واقع اتاق تبديل شد به اشپزخانه و غذاخوري چون كفش فرش بود و خب بزرگ هم بود.

2 اتاق بالا كلا بلا استفاده بودن، يكي مهمون خونه بود كه عيد به عيد درش باز ميشد و ديگري اتاقي بود كه آقاجون در مواقع شلوغ مي رفت اونجا مي خوابيد. توش يه تخت و كمد قديمي بود و پرده كركره هاي سبز رنگ پنجره هاش هميشه بسته بودن و كلا براي من هميشه اتاق راز آلودي بود .

تو حياط يه حوض هم بود ، حوضي كه تابستونا استخر ما بود. من و آرمان (پسر خاله) مي پريديم توش و شالپ شولوپ توش شنا ميكرديم، شيرجه مي زديم و از اين سر به اون سر حوض رو آب سر مي خورديم. آخرين باري كه كنار حوض نشستم اسفندماه 80 ، پشت كنكوري بودم و آقاجون تازه فوت كرده بود وقتي خوب دقت كردم ديدم حتي چارزانو هم تو حوض جا نميشم! همون حوضي كه يه روز استخر ما بود!

طبقه بالا ايون داشت، دو ستون گرد فلزي پايه هاي ايون بودند كه تو حياط به فاصله 2 متر از هم و جلوي درب ورودي قرار داشتند. ستون هايي كه وسيله اتش نشان بازي ما بود و با پاي برهنه مي چسبيديم بهشون ازش بالا مي رفتيم و بعدش مثل يك آتش نشان واقعي سر مي خورديم و پايين ميومديم. تابستونها بين دو ستون يه پرده حصيري نصب مي شد تا مانع ورود بيش از حد نور خورشيد به عمارت باشه، حصيري كه بعدها با تبديل شدن خونه روبرويي به آپارتمان 4 طبقه (تو كوچه 3 متري!) براي حفظ حريم داخل عمارت از ديد دائمي شد. اين اپارتمان هم داستاني شده بود، فاصله‌اش بقدري كم بود كه خونه ديگه رنگ آفتاب رو نمي ديد طوريكه زمستونا هواي توي خونه سردتر از بيرون مي شد!

خونه با حياط سرجمع 120 نهايتا 150 متر مي شد، يعني خيلي نقلي و جمع و جور بود اما من به اندازه 1500 متر و 20 سال ازش خاطره دارم…

« ورودی‌های پیشین