آشنايي با مراقب

روزجمعه اي قبل از ظهر رفتيم بيرون هم يه قدمي بزنيم هم از بانك سر خيابون پول بگيريم. رو بروي خونه يه پاركي هست كه چون وسايل بازي نداره جاي دنج و آرومي هست براي قدم زدن و نشستن، جمعه صبح هم كه خب مسلما دنج تره. از دور ديدم يه آقا و خانوم جوني حدود 27-28 ساله كنار هم با رعايت فاصله قانوني نشستن. خانومه چادري بود ، من از اون فاصله به راحتي حالت چهره اش رو مي تونستم تشخيص بدم. هيجان زده، بسيار خوشحال بهمراه لبخندي بروي لب. ما (من و همسربانو) به سرعت حدس زديم كه خانوم و آقا دارن سنگاشونو واميكنن و جلسه آشنايي قبل از ازدواج دارن. خانومه انچنان تمام احساساتش در صورتش پيدا بود كه من فهميدم اين فرصت براشون غنيمت و بسيار با ارزشه و احتمالا تا بعد از ازدواج ديگه با هم نمي تونن تنهابشن. پيش خودم گفتم احتمالا يه نفر هم همين دور و بر مراقبشونه كه مبادا خلاف ملافي نكنن! باري ما از جلوشون رد شديم و كمي دورتر نشستيم و شروع كرديم باهم خاطرات خودمون رو قبل از ازدواج مرور كردن كه ديديم يه خانوم و اقايي كنار خيابون به اون دو گل نوشكفته اشاره كردن كه وقت تمومه و وقت رفتنه!

اين جريان از دو جهت برام خيلي جالب بود، اول مدل اشنايي با مراقب! دوم خانومه كه با يك نگاه بهش تونستم كل احساساتش رو بفهمم.

ديوار نوشته هايي كه ديگه نيست

هر سال ايام محرم به واسته محل هيئت – كه حوالي خيابان استاد معين واقع شده – فرصتي پيش مياد كه من برم به محله قديمي بابا اينا، با اون كوچه پس كوچه هاي پيچ واپيچ و باريك. واقعا دوست دارم هر از چندگاهي تو اين محله ها قدمي بزنم. كوچه هاي باريك با خونه هاي نقلي و ساكنين قديمي و با صفا. امسال تصميم داشتم از ديوار نوشته هاي محل كه مربوط ميشدن به زمان انقلاب و انتخابات رياست جمهوري دوره اول و دوم چندتا عكس بگيرم بزارم اينجا كه متاسفانه ديدم اكثر ديوار نوشته ها به همراه ديوار مربوطه ناپديد شده‌اند! و به جاشون يه آپارتمان بي قواره سبز شده. متاسفانه همه محله هاي قديمي شهر كه به نوعي هويت تهران هستند دارند تغيير چهره مي دند، به همراه آدمهاش خونه هاش هم دارند عوض مي شند. ايكاش شهرداري به اين راحتي اجازه تخريب آثار فرهنگي شهر رو صادر نمي كرد. هرچند ميدونم اين محلهاي قديمي نياز به اصلاح و بازسازي دارند ولي واقعا حيفه.

به هر حال دو-سه مورد عكس گيرم اومد.


مرگ بر يانكي (تبليغات اسلامي ياران) تا پارسال پيارسال هم از اين نوع ديوار نوشته ها زياد بود. يه چيزايي مثل “رجايي رئيس جمهور محبوب” ، “امريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند” ، “جنگ جنگ تا پيروزي” و از اين قبيل. امسال متاسفانه يا روي نوشته رو رنگ زده بودن يا بكل نوشته با ديوار مربوطه نابود شده بود!


اين يكي مربوط ميشه به بحران اخير كمبود جاي پارك، جمله كاملا معني دار و خطرناكيه! من كه شخصا دوست ندارم بدونم “وگرنه…” چي ميشه چون احساس ميكنم توش فحش خواهر مادر و يكسري اجزاي نامربوط و شنيع بدن هست!


آگهي آرايشگاه عروس با قيمت هاي باور نكردني. هاي لايت 3000تومن، برانشينگ! 3000 تومن (راستي برانشينگ سبك جديده؟!)

چه خبر؟

پيش نويس: خدايا خداوندا انگار بالاخره من هم به بازي وبلاگي دعوت شدم، الان نميدونيد چه حالي دارم، همين جور اشك شوقه كه به پهناي صورت دارم ميريزم!

من از طرف دوست عزيز مهندس خسته دعوت شدم بگم كه چه خبر؟ از اونجايي كه بسيار جو گير شدم سعي ميكنم هرچي خبر تو اين چند روزه دارم ، در حد پريدن پشه و اينا، رو بنويسم!

- اول اينكه هفته پيش دست خانومي رو از گچ درآورديم و خدارو شكر روز به روز داره دستش بهتر ميشه ولي نميدونم چه اصراري داره كه دوباره يه بلايي سر خودش بياره! روزي 2-3 مرتبه ميخوره زمين اساسي. خدايا رحم كن

- دوم اينكه من از دار دنيا يه پژو 405 داشتم كه 4 سالي يارم بود، خيلي بهش ميرسيدم و تميز نگهش داشته بودم. تو اين بلبشوي خرابيه بازار گفتم ردش كنم بره به اميد اينكه ماشين ارزون بشه ما ماشين جديد بخريم. نمي دونم چه سري بود كه همه بروبچه هاي آشنا ميخواستن اين ماشين رو از ما بز خر كنن! اما من تسليم اين خواسته هاي نا مشروع نشدم و با يك آگهي تو روزنامه همشهري مشت محكمي به دهن همه زدم و ماشين رو به قيمت عادلانه رد كردم رفت. و حالا پياده خيابونها رو گز ميكنيم. راستي يه پستي هم بايد درباره پياده رفتن بنويسم.

- آخ جمعه به همراه خانوم رفتيم پارك ساعي سراغ برفي و فندق. كلي با بچه گربه ها بازي كرديم و بهشون غذا داديم،كلي هم عكس گرفتيم كه حالا تو يه پست عكسهاشون رو ميزارم. خيلي خوش گذشت. خلاصه جريان اينه كه كاپتان (داداش نازنين همسر) يه گربه داشت، اين گربه حامله شد 4 تا بچه اورد، بچه ها كه بزرگ شدن كار سخت شد اين شد كه كاپتان علي رغم ميل خودش و همه ما بچه هارو برد پارك ساعي و حالا هفته اي يكي دوبار يا خودش يا از ماها يكي ميره به بچه ها سر ميزنه.

- در يك حركت انقلابي راه افتادم رفتم دبيرستان البرز كه ديپلمم رو بگيرم، دفتردار رفت گشت ديپلمم رو آورد منتها گفت عكس نداره بايد يه عكس قديمي بياري (من سال 78 ديپلم گرفتم) گفتم بابا عكس قديمي من از كجا بيارم آخه؟ من قيافه‌ام زياد تغيير نكرده بيا عكس جديد بزن ، هركاري كردم طرف زيربار نرفت ! حالا بايد برم آلبوم هاي قديمي رو بگردم بلكه يه عكس دوران جوني رو پيدا كنم.

- اخرين خبر اينكه باز محرم شد و بساط هيئت ها راه افتاد. درست پشت خونه ما يه خونه اي هست كه هرسال توش هيئت راه ميندازن منتها اين هيئتش فاميليه و جريان داره! اول اينكه يه اكو خفن ميزارن تو بالكن كه صداش اينقدر بلنده كه اين چند روزه ما ناخواسته به فيض ميرسيم. من نميدونم اين پفيوزها چرا اكو رو بيرون ميزارن؟ از ساعت 5 نوار نوحه ميزارن كه دهن ما سرويس بشه ، دوروبر ساعت 8 يواش يواش فك و فاميلها ميان و ساعت 9،5 – 10 بساط نوحه تعطيل ميشه و ميرن سراغ شام. آخر شب حدود 11،5 – 12 هم مهمونا با سر و صدا و هر و كر و جيغ و داد بچه ها شروع ميكنن به خداحافظي كه يك ربعي طول ميكشه و فكر خواب ما بدبختها رو هم نميكنن. واقعا يه بار بايد پاشم پنجره رو باز كنم هرچي از دهنم در مياد بگم بهشون. امام حسين بزنه به كمرشون مردم آزارها!