چه خبر؟

پيش نويس: خدايا خداوندا انگار بالاخره من هم به بازي وبلاگي دعوت شدم، الان نميدونيد چه حالي دارم، همين جور اشك شوقه كه به پهناي صورت دارم ميريزم!

من از طرف دوست عزيز مهندس خسته دعوت شدم بگم كه چه خبر؟ از اونجايي كه بسيار جو گير شدم سعي ميكنم هرچي خبر تو اين چند روزه دارم ، در حد پريدن پشه و اينا، رو بنويسم!

- اول اينكه هفته پيش دست خانومي رو از گچ درآورديم و خدارو شكر روز به روز داره دستش بهتر ميشه ولي نميدونم چه اصراري داره كه دوباره يه بلايي سر خودش بياره! روزي 2-3 مرتبه ميخوره زمين اساسي. خدايا رحم كن

- دوم اينكه من از دار دنيا يه پژو 405 داشتم كه 4 سالي يارم بود، خيلي بهش ميرسيدم و تميز نگهش داشته بودم. تو اين بلبشوي خرابيه بازار گفتم ردش كنم بره به اميد اينكه ماشين ارزون بشه ما ماشين جديد بخريم. نمي دونم چه سري بود كه همه بروبچه هاي آشنا ميخواستن اين ماشين رو از ما بز خر كنن! اما من تسليم اين خواسته هاي نا مشروع نشدم و با يك آگهي تو روزنامه همشهري مشت محكمي به دهن همه زدم و ماشين رو به قيمت عادلانه رد كردم رفت. و حالا پياده خيابونها رو گز ميكنيم. راستي يه پستي هم بايد درباره پياده رفتن بنويسم.

- آخ جمعه به همراه خانوم رفتيم پارك ساعي سراغ برفي و فندق. كلي با بچه گربه ها بازي كرديم و بهشون غذا داديم،كلي هم عكس گرفتيم كه حالا تو يه پست عكسهاشون رو ميزارم. خيلي خوش گذشت. خلاصه جريان اينه كه كاپتان (داداش نازنين همسر) يه گربه داشت، اين گربه حامله شد 4 تا بچه اورد، بچه ها كه بزرگ شدن كار سخت شد اين شد كه كاپتان علي رغم ميل خودش و همه ما بچه هارو برد پارك ساعي و حالا هفته اي يكي دوبار يا خودش يا از ماها يكي ميره به بچه ها سر ميزنه.

- در يك حركت انقلابي راه افتادم رفتم دبيرستان البرز كه ديپلمم رو بگيرم، دفتردار رفت گشت ديپلمم رو آورد منتها گفت عكس نداره بايد يه عكس قديمي بياري (من سال 78 ديپلم گرفتم) گفتم بابا عكس قديمي من از كجا بيارم آخه؟ من قيافه‌ام زياد تغيير نكرده بيا عكس جديد بزن ، هركاري كردم طرف زيربار نرفت ! حالا بايد برم آلبوم هاي قديمي رو بگردم بلكه يه عكس دوران جوني رو پيدا كنم.

- اخرين خبر اينكه باز محرم شد و بساط هيئت ها راه افتاد. درست پشت خونه ما يه خونه اي هست كه هرسال توش هيئت راه ميندازن منتها اين هيئتش فاميليه و جريان داره! اول اينكه يه اكو خفن ميزارن تو بالكن كه صداش اينقدر بلنده كه اين چند روزه ما ناخواسته به فيض ميرسيم. من نميدونم اين پفيوزها چرا اكو رو بيرون ميزارن؟ از ساعت 5 نوار نوحه ميزارن كه دهن ما سرويس بشه ، دوروبر ساعت 8 يواش يواش فك و فاميلها ميان و ساعت 9،5 – 10 بساط نوحه تعطيل ميشه و ميرن سراغ شام. آخر شب حدود 11،5 – 12 هم مهمونا با سر و صدا و هر و كر و جيغ و داد بچه ها شروع ميكنن به خداحافظي كه يك ربعي طول ميكشه و فكر خواب ما بدبختها رو هم نميكنن. واقعا يه بار بايد پاشم پنجره رو باز كنم هرچي از دهنم در مياد بگم بهشون. امام حسين بزنه به كمرشون مردم آزارها!

5 دیدگاه

  1. HoDa گفت،

    2009/01/04 در 10:42

    جداً خدا به ختنم مربوطه رحم بفرماید!!
    .
    .
    جداً این مردم آزارها فکر می کنن از این عزاداری ها به ثوابی هم می رسن؟!

  2. HoDa گفت،

    2009/01/04 در 10:43

    با عرض پورش! اون کلمه نامانوس در جمله اول قرار بود «خانم» باشه!!!

  3. جینا گفت،

    2009/01/04 در 12:20

    سلام
    من نفهمیدم کی از شما چه دعوتی کرد ؟! می شه لطفا بیشتر توضیح بدید ؟
    در ضمن از این حرفای بد بد نزن (سرویس و …فیوز و…) با کی گشتی اینقدر بی ادب شدی ؟!
    بعدشم واسه اون هیات نقشه نکش که داد و بیداد کنیا چون یا سوسک می شی،یا صاعقه می زندت یا مردم به جرم ارتداد اعدامت می کنن ! D:

  4. ساحل گفت،

    2009/01/05 در 22:32

    salam

    mano yadetoon hast?

    کوچ بخیر
    چه خبر از گر به ها؟؟

  5. مهرداد گفت،

    2009/01/18 در 20:16

    خداحافظی یه ربع طول می کشه باحال بود….گربه بازی جدا؟


فرستادن دیدگاه