آشنايي با مراقب

روزجمعه اي قبل از ظهر رفتيم بيرون هم يه قدمي بزنيم هم از بانك سر خيابون پول بگيريم. رو بروي خونه يه پاركي هست كه چون وسايل بازي نداره جاي دنج و آرومي هست براي قدم زدن و نشستن، جمعه صبح هم كه خب مسلما دنج تره. از دور ديدم يه آقا و خانوم جوني حدود 27-28 ساله كنار هم با رعايت فاصله قانوني نشستن. خانومه چادري بود ، من از اون فاصله به راحتي حالت چهره اش رو مي تونستم تشخيص بدم. هيجان زده، بسيار خوشحال بهمراه لبخندي بروي لب. ما (من و همسربانو) به سرعت حدس زديم كه خانوم و آقا دارن سنگاشونو واميكنن و جلسه آشنايي قبل از ازدواج دارن. خانومه انچنان تمام احساساتش در صورتش پيدا بود كه من فهميدم اين فرصت براشون غنيمت و بسيار با ارزشه و احتمالا تا بعد از ازدواج ديگه با هم نمي تونن تنهابشن. پيش خودم گفتم احتمالا يه نفر هم همين دور و بر مراقبشونه كه مبادا خلاف ملافي نكنن! باري ما از جلوشون رد شديم و كمي دورتر نشستيم و شروع كرديم باهم خاطرات خودمون رو قبل از ازدواج مرور كردن كه ديديم يه خانوم و اقايي كنار خيابون به اون دو گل نوشكفته اشاره كردن كه وقت تمومه و وقت رفتنه!

اين جريان از دو جهت برام خيلي جالب بود، اول مدل اشنايي با مراقب! دوم خانومه كه با يك نگاه بهش تونستم كل احساساتش رو بفهمم.

7 دیدگاه

  1. بهادر گفت،

    2009/01/31 در 17:40

    جالب بود ؛ با اینکه خیلی هم غیرقابل تصور نبود ، چون خوشبختانه/متاسفانه نمونه اش رو زیاد داریم…
    ولی در کل یه کمی دلم می گیره وقتی می بینم کسی – حتی زمانی که همه می دونن اون دوتا می خوان باهم ازدواج کنن – بازم واسه اونا اونم تو این سن مراقب می ذارن …
    به هر حال اینم یه روشه دیگه … نمی شه به کسی خرده گرفت … چون این روشیه که اونا باورش دارن و اصولا برای خود من باور هرکسی محترمه !!

  2. 2009/02/01 در 14:03

    اینکه چیزی نیست برادر من ! ما خودمان تا بعد از زمان عقد هنوز نه صدای عروس خانوم را شنیده بودیم و نه رویشان را دیده بودیم !

    *گربه باز: نعوذبالله حاج آقا شما خودتونو با ما مردم سراپا تقصير مقايسه نفرمائيد

  3. hossein گفت،

    2009/02/02 در 11:51

    سلام
    من هم از ديدن اين لحظات و تصاوير كلي كيف ميكنم . لحظات عجيبي كه براي خود من هم بود . در عين غريبه بودن و رودربايسي بايد همه حرفها رو ريز و درشت بزني و ترس از اينكه اين هندونه نبريده چي ميشه و در عين حال لذت رسيدن به يه خواسته قلبي و قبلي و در عين حال حجب و حيا . يادمه خانومم توي اولين باري كه با هم رفتيم كنار زاينده رود و نشستيم به گپ زدن گفت كه اين كنار هم بودن مثل توي خونه خدا معتكف بودنه .
    ولي حيف كه مراقب داشتن و وقت كم . آخه اون حرفها هيچ وقت تموم نميشه . من خيلي از اون حرفها رو ضبط كردم .

  4. hossein گفت،

    2009/02/03 در 16:23

    سلام منم اومدم بلاگفا با يه مطلب در مورد فضاي سبز

  5. محمد گفت،

    2009/02/03 در 23:00

    یه طلبه‌ای نامزد دختر امام جمعه شهر ما شده بود و چون اجازه نداشتن قبل از ازدواج با هم باشن، هردو تو مراسم اعتکاف شرکت کرده بودن و تریپ لاو و این حرفا!

    *گربه باز: ايول از اين حركتش خوشم اومد. بر طبق حديث مومن بايد زرنگ باشد عمل كرده

  6. sabahlar گفت،

    2009/02/05 در 06:39

    بابا این خوبه که،
    مای بیچاره اصلا خانممون رو ندیدیم

  7. 2009/02/08 در 00:13

    خوشحالم با وبلاگتون آشنا شدم
    مطالب جالبی دارید و عکس هاتون.
    چند پست آخر رو خوندم.
    باز هم سر می زنم اگر موافق هستید تبادل لینک کنیم


فرستادن دیدگاه