جمعه صبح زود پاشدم رفتم محل قديم آقاجون اينا (قصردشت). از آخرين باري كه اون محل رفته بودم 8 سال مي گذشت. تصورم اين بود كه محل كاملا تغيير كرده و همه چي عوض شده، تصوري كه تقريبا اشتباه بود. توي خيابونها هيچ چيز عوض نشده بود، همهي نشونه ها سرجاي خودشون بودن، شيريني يزدي، فروشگاه كوروش، مسجد و…
نميدونم چرا دست و دلم به نوشتن نميره، اونجا كه رفتم حس عجيبي بهم دست داد، يه بغضي (بغز؟ بقض؟) گلومو گرفته بود. دلم ميخواد يدفعه ديگه برم اونجا، بعدش ميام مي نويسم.
ava گفت،
2009/02/10 در 00:06
boro bia ax ham begir bezar.khaheshan!
montazeramha.
مهران گفت،
2009/02/14 در 12:43
بیمارستان بابک هیییییییییی یادش بخیر
جينا گفت،
2009/02/14 در 14:03
سلام
چقدر پیچیده ….
hossein گفت،
2009/02/15 در 11:47
سلام سالي يه بار پست مي كني اونهم اينطوري ؟؟؟
جينا گفت،
2009/02/18 در 10:17
گربه باز عزیزم سلام !
من، شما رو رسما به نوشتن یک مینیمال (داستانک 150 کلمه ) دعوت می کنم.
شما هم می تونید طبق رسم این بازی 5 نفر از دوستانتون رو به این بازی دعوت کنید.[لبخند]