شهر آدمها، گربه ها و موشها

خدايا شكرت! چند روزيه 2-3 تا طوطي اومدن روي درختاي جلوي شركت. اولش فكر كردم شايد راه گم كردن و يا مسافر هستن! ولي ديدم موندگار شدن. ديگه كم كم داشت باورم مي شد كه تهران شده شهر آدمها، گربه ها و موشها ، ولي انگار موجودات زنده ديگه اي هم مي تونن تو اين دود و آلودگي زندگي كنند. همين الان هم داره از بيرون صداي آواز پرنده مياد. انگار كم كم داريم از منجلاب در ميايم!


پي نوشت 1 : حتما مي دونيد كه حتي كلاغ ها هم از تهران كوچ كردند و رفتند. لينك1 ، لينك2

پي نوشت2 : گنجشكها هم چند وقتيه جمعيتشون به شدت افت كرده و حتي نگراني در مورد انقراض نسلشون وجود داره. لينك3

پي نوشت 3 : يادش بخير وقتي دبيرستان مي رفتم (دبيرستان البرز، خيابان انقلاب) هر روز صبح وقتي ما سر صف بوديم و صبحگاه! اجرا مي شد يكدسته 40-50 تايي طوطي جيغ زنان و باسر و صدا ميومدند و روي حياط مدرسه يه چرخي مي زدند و مي نشستن روي درختها.

Advertisements
دسته‌ها:گاه نوشت

اينو بعدا تعريف مي كنم

جمعه صبح زود پاشدم رفتم محل قديم آقاجون اينا (قصردشت). از آخرين باري كه اون محل رفته بودم 8 سال مي گذشت. تصورم اين بود كه محل كاملا تغيير كرده و همه چي عوض شده، تصوري كه تقريبا اشتباه بود. توي خيابونها هيچ چيز عوض نشده بود، همه‌ي نشونه ها سرجاي خودشون بودن، شيريني يزدي، فروشگاه كوروش، مسجد و…

نميدونم چرا دست و دلم به نوشتن نميره، اونجا كه رفتم حس عجيبي بهم دست داد، يه بغضي (بغز؟ بقض؟) گلومو گرفته بود. دلم ميخواد يدفعه ديگه برم اونجا، بعدش ميام مي نويسم.

دسته‌ها:گاه نوشت

آشنايي با مراقب

روزجمعه اي قبل از ظهر رفتيم بيرون هم يه قدمي بزنيم هم از بانك سر خيابون پول بگيريم. رو بروي خونه يه پاركي هست كه چون وسايل بازي نداره جاي دنج و آرومي هست براي قدم زدن و نشستن، جمعه صبح هم كه خب مسلما دنج تره. از دور ديدم يه آقا و خانوم جوني حدود 27-28 ساله كنار هم با رعايت فاصله قانوني نشستن. خانومه چادري بود ، من از اون فاصله به راحتي حالت چهره اش رو مي تونستم تشخيص بدم. هيجان زده، بسيار خوشحال بهمراه لبخندي بروي لب. ما (من و همسربانو) به سرعت حدس زديم كه خانوم و آقا دارن سنگاشونو واميكنن و جلسه آشنايي قبل از ازدواج دارن. خانومه انچنان تمام احساساتش در صورتش پيدا بود كه من فهميدم اين فرصت براشون غنيمت و بسيار با ارزشه و احتمالا تا بعد از ازدواج ديگه با هم نمي تونن تنهابشن. پيش خودم گفتم احتمالا يه نفر هم همين دور و بر مراقبشونه كه مبادا خلاف ملافي نكنن! باري ما از جلوشون رد شديم و كمي دورتر نشستيم و شروع كرديم باهم خاطرات خودمون رو قبل از ازدواج مرور كردن كه ديديم يه خانوم و اقايي كنار خيابون به اون دو گل نوشكفته اشاره كردن كه وقت تمومه و وقت رفتنه!

اين جريان از دو جهت برام خيلي جالب بود، اول مدل اشنايي با مراقب! دوم خانومه كه با يك نگاه بهش تونستم كل احساساتش رو بفهمم.

دسته‌ها:گاه نوشت

ديوار نوشته هايي كه ديگه نيست

هر سال ايام محرم به واسته محل هيئت – كه حوالي خيابان استاد معين واقع شده – فرصتي پيش مياد كه من برم به محله قديمي بابا اينا، با اون كوچه پس كوچه هاي پيچ واپيچ و باريك. واقعا دوست دارم هر از چندگاهي تو اين محله ها قدمي بزنم. كوچه هاي باريك با خونه هاي نقلي و ساكنين قديمي و با صفا. امسال تصميم داشتم از ديوار نوشته هاي محل كه مربوط ميشدن به زمان انقلاب و انتخابات رياست جمهوري دوره اول و دوم چندتا عكس بگيرم بزارم اينجا كه متاسفانه ديدم اكثر ديوار نوشته ها به همراه ديوار مربوطه ناپديد شده‌اند! و به جاشون يه آپارتمان بي قواره سبز شده. متاسفانه همه محله هاي قديمي شهر كه به نوعي هويت تهران هستند دارند تغيير چهره مي دند، به همراه آدمهاش خونه هاش هم دارند عوض مي شند. ايكاش شهرداري به اين راحتي اجازه تخريب آثار فرهنگي شهر رو صادر نمي كرد. هرچند ميدونم اين محلهاي قديمي نياز به اصلاح و بازسازي دارند ولي واقعا حيفه.

به هر حال دو-سه مورد عكس گيرم اومد.


مرگ بر يانكي (تبليغات اسلامي ياران) تا پارسال پيارسال هم از اين نوع ديوار نوشته ها زياد بود. يه چيزايي مثل «رجايي رئيس جمهور محبوب» ، «امريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند» ، «جنگ جنگ تا پيروزي» و از اين قبيل. امسال متاسفانه يا روي نوشته رو رنگ زده بودن يا بكل نوشته با ديوار مربوطه نابود شده بود!


اين يكي مربوط ميشه به بحران اخير كمبود جاي پارك، جمله كاملا معني دار و خطرناكيه! من كه شخصا دوست ندارم بدونم «وگرنه…» چي ميشه چون احساس ميكنم توش فحش خواهر مادر و يكسري اجزاي نامربوط و شنيع بدن هست!


آگهي آرايشگاه عروس با قيمت هاي باور نكردني. هاي لايت 3000تومن، برانشينگ! 3000 تومن (راستي برانشينگ سبك جديده؟!)

دسته‌ها:گاه نوشت

چه خبر؟

پيش نويس: خدايا خداوندا انگار بالاخره من هم به بازي وبلاگي دعوت شدم، الان نميدونيد چه حالي دارم، همين جور اشك شوقه كه به پهناي صورت دارم ميريزم!

من از طرف دوست عزيز مهندس خسته دعوت شدم بگم كه چه خبر؟ از اونجايي كه بسيار جو گير شدم سعي ميكنم هرچي خبر تو اين چند روزه دارم ، در حد پريدن پشه و اينا، رو بنويسم!

– اول اينكه هفته پيش دست خانومي رو از گچ درآورديم و خدارو شكر روز به روز داره دستش بهتر ميشه ولي نميدونم چه اصراري داره كه دوباره يه بلايي سر خودش بياره! روزي 2-3 مرتبه ميخوره زمين اساسي. خدايا رحم كن

– دوم اينكه من از دار دنيا يه پژو 405 داشتم كه 4 سالي يارم بود، خيلي بهش ميرسيدم و تميز نگهش داشته بودم. تو اين بلبشوي خرابيه بازار گفتم ردش كنم بره به اميد اينكه ماشين ارزون بشه ما ماشين جديد بخريم. نمي دونم چه سري بود كه همه بروبچه هاي آشنا ميخواستن اين ماشين رو از ما بز خر كنن! اما من تسليم اين خواسته هاي نا مشروع نشدم و با يك آگهي تو روزنامه همشهري مشت محكمي به دهن همه زدم و ماشين رو به قيمت عادلانه رد كردم رفت. و حالا پياده خيابونها رو گز ميكنيم. راستي يه پستي هم بايد درباره پياده رفتن بنويسم.

– آخ جمعه به همراه خانوم رفتيم پارك ساعي سراغ برفي و فندق. كلي با بچه گربه ها بازي كرديم و بهشون غذا داديم،كلي هم عكس گرفتيم كه حالا تو يه پست عكسهاشون رو ميزارم. خيلي خوش گذشت. خلاصه جريان اينه كه كاپتان (داداش نازنين همسر) يه گربه داشت، اين گربه حامله شد 4 تا بچه اورد، بچه ها كه بزرگ شدن كار سخت شد اين شد كه كاپتان علي رغم ميل خودش و همه ما بچه هارو برد پارك ساعي و حالا هفته اي يكي دوبار يا خودش يا از ماها يكي ميره به بچه ها سر ميزنه.

– در يك حركت انقلابي راه افتادم رفتم دبيرستان البرز كه ديپلمم رو بگيرم، دفتردار رفت گشت ديپلمم رو آورد منتها گفت عكس نداره بايد يه عكس قديمي بياري (من سال 78 ديپلم گرفتم) گفتم بابا عكس قديمي من از كجا بيارم آخه؟ من قيافه‌ام زياد تغيير نكرده بيا عكس جديد بزن ، هركاري كردم طرف زيربار نرفت ! حالا بايد برم آلبوم هاي قديمي رو بگردم بلكه يه عكس دوران جوني رو پيدا كنم.

– اخرين خبر اينكه باز محرم شد و بساط هيئت ها راه افتاد. درست پشت خونه ما يه خونه اي هست كه هرسال توش هيئت راه ميندازن منتها اين هيئتش فاميليه و جريان داره! اول اينكه يه اكو خفن ميزارن تو بالكن كه صداش اينقدر بلنده كه اين چند روزه ما ناخواسته به فيض ميرسيم. من نميدونم اين پفيوزها چرا اكو رو بيرون ميزارن؟ از ساعت 5 نوار نوحه ميزارن كه دهن ما سرويس بشه ، دوروبر ساعت 8 يواش يواش فك و فاميلها ميان و ساعت 9،5 – 10 بساط نوحه تعطيل ميشه و ميرن سراغ شام. آخر شب حدود 11،5 – 12 هم مهمونا با سر و صدا و هر و كر و جيغ و داد بچه ها شروع ميكنن به خداحافظي كه يك ربعي طول ميكشه و فكر خواب ما بدبختها رو هم نميكنن. واقعا يه بار بايد پاشم پنجره رو باز كنم هرچي از دهنم در مياد بگم بهشون. امام حسين بزنه به كمرشون مردم آزارها!

دسته‌ها:درهم

دروغ ، اين حلال مشكلات

pinokio-21

دروغ. اين واژه‌ي دوست داشتني اين روزها، جيره هرروزه ما ايراني ها، حلال تمام مشكلات. ديگه گذشت دوره اون ضرب المثلي كه مي گفت » هنر نزد ايرانيان است و بس » حالا ديگه بايد گفت » دروغ نزد ايرانيان است و كنتر هم نداره! «. در جامعه مسلمان و با فرهنگ ايران با تمدن چندين هزارساله پارسي و دين و مذهب برتر اسلام ناب محمدي (شيعه اثني اشري) دروغ شده جزء لاينفك روابط اجتماعي. ديگه اين روزها بي دروغ كارت راه نميوفته، بي دروغ بايد آخرماه كاسه گدايي بگيري دوره بچرخي، بي دروغ جايي استخدامت نميكنن، بي دروغ بايد بري ته صف، بي دروغ بايد سرت رو بزاري بميري!

كاسب قديما حبيب خدا بود ولي اين روزا دست شيطون رو از پشت ميبنده. اجاره مغازه ها سر به فلك مي زنه و كسبه عزيز براي جبران اين هزينه سرسام آور از هيچ دوز و كلكي روگردان نيستند. ميري قصابي ميگي من بلد نيستم چي براي خورشتي خوبه شما خودت راهنمايي كن ميگه گردن! گردن عاليه ، بيا گردن ببر. مياي خونه ميبيني اين گردنه همش استخونه كه؟! تازه ميفهمي اين گردنه همون گردنه است كه راهزنا لختت ميكردن منتها از نوع با كلاسش. ميري مرغ فروشي ميگي آقا لطفا 4 تا رون بدين، برات ميزاره تو كيسه رنگي و ميكشه و قبض ميده كه بدي صندوق. مياي خونه ميبيني 6تا رون گذاشته ، پيش خودت فكر ميكني حتما اشتباه كرده. دفعه بعدي ميگي 6 تا رون بزار لطفا مياي خونه ميبيني 9تا رون داده!

ميري لباس بخري ، فلان كفش با فلان مارك 45 هزار تومن ، فروشنده قسم آيه برات ميخوره كه ميداين گوگورستانه و اصله و قيمتش شركتيه و سودش كمه براي ما، بعدا ميفهمي چينيه و به قيمت جفتي 8 هزار تومن دست فروشنده ميرسه. ميري تاكسي سوار شي ، راننده داره داد ميزنه كه 1 نفر ، 1 نفر فلان جا حركت. ميري سوار بشي ميبيني هيچكي تو ماشين نيست. ميگي من ته خيابون ميرم ميگه بيا ، وسط خيابون ميگه اقا ما تا اونجا نميريم. خلاصه تو اين خرتوخري روزي 3-4 تا كلاغ جاي قناري ميره تو پاچه‌ات و تو هم براي اينكه از قافله عقب نموني 3-4 تاكلاغ جاي قناري ميكني تو پاچه خلق الله.

حالا اين از جنبه مادي، از جنبه معنوي كه ديگه تو اوج سلوك و عرفانيم. همه بچه مسلمون ،همه نمازخون ، همه ضد امريكايي ، همه بسيجي ، همه مخلص ، همه به فكرخدمت به امت ، همه … ؟! ميري استخدام دولتي بشي تو مصاحبه گزينش همچين مسائل شرعي و كتابهاي استاد مطهري رو حفظي كه اگر همين پس فرداش بري حوزه علميه كرسي استادي اي چيزي بهت ميدن، اما تا حالا تو خونه نماز خوندي ؟ نه! (البته بماند كه اعتقادات يكامر كاملا شخصيه و وقتي تبديل ميشه به معيار امتياز دهي به افراد جامعه توقعي جز دروغ نيست)

ميري عزاداري عاشورا، اقا داره خودشو جرواجر ميكنه براي اسلام، اين ده روز محرم همه چي تعطيله، آخه گناه داره. ولي بعدش خانوم و عرق و ورق و دوز و كلك.

اقاي رئيس جمهور داره خودشو واسه عدالت از دست رفته تيكه پاره ميكنه، دور و ورش هر پست و مقامي مي بيني باجناق و پسرخاله و فك و فاميلشن. طرف مدرك دكتراي جعلي داره كوس رسواييش همه جا زده شده ولي عين خيالش نيست.

خلاصه اين روزا امورات ما ايرانيا بي دروغ لنگه، خالي ببند تا كامروا باشي، موج بي اعتمادي بين ما بيداد ميكنه چون همه ميدونن كه طرف مقابل به راحتي دروغ ميگه. خيلي خيلي راحتتر از اون چيزي كه فكر كني ما ايرانيا دروغ مي گيم. البته خوشبختانه اين دروغ گفتن ربطي به نژاد و دي ان اي ايراني نداره! چون بچه ايروني هايي كه اونور آب تو بلاد كفر بزرگ ميشن كاملا عاري از اين آسيب هستند. همين چند روز پيش نامزدي اي دعوت بوديم كه دامادش بزرگ شده اونور آب بود. بيچاره يك قيافه مظلوم و ساده اي داشت كه من ناخود آگاه گفتم نمي دونم چرا بچه هاي اونور آبي همه يزره چلمنن!! بعدا با خودم فكر كردم ديدم بيچاره چلمن نيست فقط مثل ما گرگ بارون ديده نشده هنوز.

خاطره مرتبط : يه بار زمان دانشجويي به خودم گفتم رفيق كسيه كه عيب رفيقش رو بگه ، به يكي از رفقاي جون جوني كه از قضا بازاري هم بود گفتم فلاني تو چرا اينقدر دروغ ميگي؟ با ربط و بي ربط دروغ در مي كني آخه چرا؟ گفت براي حفظ منافعم دروغ ميگم. گفتم ميدونم براي حفظ منافعته ولي من ميگم دروغ نگو . گفت تو مورد به مورد بگو كجا دروغ گفتم تا من برات دليلش رو توضيح بدم، من نميتونم راست بگم ! بنده خدا يه بار تو زندگيش داشت راست مي گفت.


دسته‌ها:گاه نوشت

حداكثر استفاده از امكانات موجود

امروز يه عكسي بدستم رسيد كه خداييش از صدتا كتاب مديريتي و اموزش موفقيت پربارتره! به اين ميگن حداكثر استفاده از امكانات موجود! جدا از بحث استفاده مفيد از تمام فضا و بهره‌وري 200درصدي شناسنامه، من مطمئنم اين شناسنامه مال يه آدم موفقه. چرا؟ خب معلومه چون از پس خرج 18-19 نفر يه تنه بر مياد! حالا شما (خودم رو نمي گم ها، منظور دقيقا با شماست، بله خود شما) هي برو پي كلاس و كتاب رمز موفقيت و چگونه پولدار شويم و چميدونم » قورباغه را قورت بده » و «اعتماد به نفس در هفت روز» و ازين چرت و پرتا بعدشم راه بيوفت تو خيابونا هي به اين و به اون تيكه بنداز، شماره بده بلكه يكي تحويت بگيره. ببين اين آقا چه كرده! ياد بگير

ديدن عكس با كيفيت بهتر

دسته‌ها:گاه نوشت